هرچی شد
2014-09-27

دختر خاله ای دارم 17 ساله که مامان و باباش رفتن مکه و ایشون برای چند روز مهمون ما بودند.


یه روز صبح قرار بود یه کلاسی بره که از قضا جمعه بود و هم من و هم همسر تعطیل بودیم. وظیفه بیدار کردن دختر خاله افتاد به گردن من که آلارم گوشیمو برای ساعت 5:45 تنظیم کنم و بیدارش کنم.

گوشیمو تنظیم کردم و خوابیدم. صبح هم با صدای گوشیم بیدار شدم و نِق نِق کنان که چقد زود گذشت و احساس میکنم کم خوابیدم از جام بلند شدم تا دختر خالمو بیدار کنم. خلاصه دختر خالمو با هزار بدبختی بیدار کردم و فرستادمش دستشویی که بره یه آبی به دست و صورتش بزنه، اونم غر میزد که چرا اینقد هوا تاریکه!

همینجور که داشتیم غر میزدیم و آماده میشدیم، به طور ناگهانی همسر بیدار شد و گفت شما ساعت 3 صبح دارین چیکار میکنین؟؟؟ ما هم در جا خشکمون زد و تازه برقا رو روشن کردیم و دیدم ئه! ساعت 3:05 که!!! یعنی من ساعت رو روی 2:45 تنظیم کرده بودم! هیچی دیگه به اشتباه من خندیدیم و من دوباره آلارم رو تنظیم کردم و دوباره رفتیم برای خواب.


دوباره که ساعت زنگ خورد همون اتفاقات افتاد (نِق نِق و غر غر و اینا) خوشبختانه هنوز به مرحله لباس نرسیده بودیم که همسر اومد بالا سرمون و گفت : شما چرا وقتی بیدار میشید یه نگاه به ساعت نمیندازین؟؟ و وقتی به ساعت نگاه کردم در کمال ناباوری دیدم ساعت 4:15 بعد همسر گفت شما بخوابید، خودم بیدارتون میکنم




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 84 ،
2014-10-02

مهمان هایی داشتیم که خیلی باهاشون رودربایسی داشتیم. به مدت دو روز در منزل ما اقامت داشتند که تصمیم گرفتیم یه شب برای شام بریم بیرون. مهمانهای عزیر پیتزا رو ترجیح دادند.

خلاصه رفتیم یه جای خیلی شیک و با کلاس ..... علاوه بر پیتزا کلی پیش غذا و این چیزها سفارش دادیم و حسابی خواستیم خرج کنیم.

بعد از اتمام خوردن، قرار شد همسر عزیز برن و میز رو حساب کنند که مبلغ بسیار زیادی هم شده بود. هرچی صبر کردیم دیدم پرداخت وجه انجام نمیشه! رفتم کنار همسر و گفتم چیزی شده؟ گفت: پول نداری توی کیفت؟؟ من اشتباهی این یکی کارتمو آوردم که فقط ده هزار توش پول داره

منم از اونجایی که همیشه کیف هام رو عوض میکنم ، کلا همیشه فراموش میکنم پول با خودم بردارم!


خلاصه با کلی خجالت رفتیم سمت مهمانها و گفتیم شما فلان قدر پول دارید که میز رو حساب کنید و از اینجا که رفتیم باهاتون حساب کنیم؟؟ مهمانهای عزیز هم نگاهی انداختند و گفتند ما فقط روی هم 30 هزار پول داریم.


خلاصه با جیب خالی، کلی خورده بودیم با کمال خجالت رفتیم گفتیم ما پول نیاوردیم!!! مسئول صندوق هم یه نگاهی همراه با تاسف (یعنی شما که پول نداشتید چرا این همه خوردید) انداخت و گفت یه چندتا مدرک شناسایی گرو بذارید و بعد که پول آوردید بهتون پس میدیم. همسر ما هم کارت ملی و گواهی نامش رو گذاشت و رفتیم سمت خونه.


در مسیر خونه بودیم که داشتیم به کارمون میخندیدیم و اشتباهی چراغ قرمز چهارراه رو با سرعت رد کردیم و پلیس هم پشت سرمون اومد و نگهمون داشت و از همسر گواهینامش رو خواست و اونم نداشت!!

همسر برای پلیس توضیح داد قضیه اینه و دارم میرم پول از خونه بردارم که برم گواهینامه و کارت ملیم رو پس بگیرم! افسر هم کلی خندید و اشک از چشمانش جاری شد (گفت شما با این دک و پُزتون اینقد پول نداشتین و اظهار تاسف کرد!) و در نهایت جریممون نکرد چون باعث شادی خودش و دوستاش شده بودیم!




پ.ن : این خاطره جدید نیست ولی ما بعد از این قضیه دیگه اون پیتزا فروشی نرفته بودیم و دیشب رفتیم و همین که وارد شدیم صندوقدار محترم همسر مارو شناخت




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 111 ،
2014-11-15

ساعت نماز بود و همکارم (که خانوم هم هست) رفته بود برای نماز.


تلفن مستقیمش دائما زنگ میخورد، برای همین گوشی رو برداشتم و دیدم همکارمه (ایشون با من از لحاظ کاری همسطح هستند) و از پشت تلفن متوجه نشد که منم و فکر میکرد اون همکارمه.


سوالای کاری پرسید و منم همه رو جواب دادم و اونم گفت احسنت! بعدش گفت : خانم فلانی (من!) کجاست؟ منم گفتم چطور؟ گفت بیا مث همیشه پشت سرش حرف بزنیم و بخندیم!

خودش شروع کرد بد و بیراه گفتن پشت سر من (که این خانوم فلانی خیلی سختگیره و قیافش خیلی ضایست و انگار از دماغ فیل افتاده و به هیشکی محل نمیده و با بچه ها داریم زیرآبشو میزنیم تا اخراج شه و این حرفا!!)


منم اون پشت سکوت کرده بودم و بعد اینکه خسته شد گفت تو چرا چیزی نمیگی "عجوزه" (حتما منظورش من بودم دیگه!) پیشته؟ منم گفتم بله!

اونم گفت حالا تو چرا اینقد شبیه اون حرف میزنی؟ ادا اونو در نیار الکی، خیلی خوشم میاد ازش که تو هم الان شبیه اون حرف میزنی؟!

منم گفتم، شبیه اون حرف نمیزنم و من خودِ فلانی ام!


هیچی دیگه بدون هیچ حرفی تلفن رو قطع کرد! و بعد از یک ساعت اومد اتاقم و گفت اینا همش شوخی بود و خواستم سر به سرتون بزارم!

منم بهش خندیدم و گفتم به کارتون ادامه بدید!



چقدر ما آدم ها موجودات جالبی هستیم!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 109 ،
2015-02-17

چند وقت پیش یه آقایی به محل کارم زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی گفتش که "شما دختر آقای فلانی هستی؟" منم گفتم خودم هستم. خیلی خوشحال شد و گفت شماره بابات رو بده تا باهاش حرف بزنم، هرچی زنگ میزنم به موبایلش خاموشه، براش توضیح دادم که 3 سال و 7 ماهه که دیگه بابا پیش ما نیست .... خیلی ناراحت شد و بعد خودش رو معرفی کرد که از شیراز تماس میگیره و باید من رو ببینه و یه سری چیزها رو به من بگه.


منم رفتم توی این فاز که مث این فیلم هندیا الان میاد من رو میبینه و بهم میگه دختر بابام نیستم و دختر اونم :))


گفت تا چند روز دیگه میاد سمت ما، منم گفتم هرجور راحته.

این موضوع گذشت تا اینکه امروز اول صبحی این آقا به دیدن من اومد. بعد از سلام و اینجور چیزا دیدم زل زده بهم و همینجور با یه لبخند محو داره نگام میکنه و یه سری مدارک از توی کیفش در آورد (با خودم گفتم، انگاری قراره جدی جدی فیلم هندی بشه و این به من بگه که بچه بابام نیستم!)

شروع کرد به حرف زدن که با بابام توی دانشگاه همکلاس بودن و بعد بابا ازدواج کرد و این آقا عاشق دختری شد و باهم ازدواج کردن و بعد خانومش دچار بیماری سرطان شد و فوت شد (اینا همه رو با کلی بغض و آه میگفت و خیره به من نگاه میکرد و من داشت باورم میشد که باید حقایق جدید رو بدونم:)))

بعد مقداری پول از توی کیفش درآورد و با مدارک بهم داد و گفت این بدهی من به پدرته و باید بهش میدادم.

نگاه کردم دیدم صدهزار پوله با یه برگه که نامه ای بود با دستخط بابام و نوشته بود "امیدوارم این مبلغ کمی از بار مشکلاتت رو کم کنه، اگر باز هم احتیاج داشتی بهم خبر بده" به تاریخ نامه نگاه کردم مربوط به سال 71 بود!

بعد بهش گفتم خب الان چیکار کنم؟ ایشون هم گفتن "اومدم قرضشو پس بدم و همونجور که توی نامه نوشته دوباره ازش پول قرض بگیرم"

بهش گفتم بابا چقد بهش قرض داده بوده؟ اونم گفت همین صد هزار رو. منم ازش گرفتم و دوباره بهش دادم و گفتم اینم قرض دوباره، اگه باز هم احتیاج داشتین بعد از اینکه قرض رو پس دادین دوباره بهتون قرض میدم!


خجالت هم نمیکشه! بعد از 22 سال اومده صدهزار داده و میگه بازم بهم قرض بده!

از شیراز اومده اینجا، اینهمه هزینه کرده که صدهزار پس بده و احتمالا توقع داشته من الان بهش صد میلیون قرض بدم!





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 105 ،

روز اول کاری رو با پای گچ گرفته شده و چشمای درشت شده همکارا شروع کردم!


در توضیحش باید بگم :

روز اول کاری همچون کارکنان پر از وجدان کاری با پای گچ گرفته به سختی به محل کارم که در طبقه دوم است آمدم (همشو هم با پله اومدم!)

وقتی وارد شدم، عصام رو پشت درب گذاشتم و وارد شدم. همکارا نفهمیدن پام توی گچه (البته از مردا توقعی نیست! خیلی دیر متوجه تغییرات میشن!)

بعد از کلی احوالپرسی و سال جدید و اینا تازه فهمیدن که ئه من پام تو گچه و یه ساعته منو سرپا نگه داشتن :دی

همگی با چشمای درشت شده بر من خیره گشتند که تو با این پا چرا اومدی؟؟؟ منم با صدایی پر از اعتماد به نفس گفتم چیزی نشده و باید به کارهام میرسیدم. (ولی خب شبش از درد خوابم نمیبرد:دی)


الانم دوباره اومدم سرکار (البته قرار نبود بیام ولی خب برای مساله ای که مربوط به کنجکاوی شخصی ام میشد اومدم :دی)



پ.ن. میخواستم یه سری چیزا بنویسم (خیلی هم نوشته بودم ولی پاکشون کردم) که ترسیدم و تصمیم گرفتم برم یه جا خصوصی تر بگم :))





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 113 ،

با تاخیر "روز زن یا مادر مبارک"


منم مث بقیه دیروز بهش تبریک گفتم ...

نمیدونم از دیدنم خوشحال شد یا نه ولی میدونه که هرروز برای من روز مادرِ و هیچگاه از قلب من بیرون نمیره.


آدم ها هرچقدر هم که شاد و خوشبخت باشند، وقتی که تنها میشن توی خلوتشون به اونایی که باید باشند ولی نیستند فکر میکنند.

میگن گذر زمان باعث فراموشی میشه ولی به نظر من گذر زمان باعثِ عادت به شرایط جدید میشه.

هرچقدر هم که سنت بالا میره احساس نداشتنشون برات بیشتر میشه و جای خالیشون رو بیشتر حس میکنی.



مامانم، روزت مبارک




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 109 ،

-- با بابام میرفتیم دانشگاه که رسیدیم به چهارراه و چراغ قرمز که بابا تو ردیف اول ایستاد و چون زمان چراغ زیاد بود دستی ماشین رو کشید.

صورتش رو سمت دیگه چرخوند و بعد از دو ثانیه گفتم "بابا برو دیگه چرا ایستادی؟؟" (چراغ هنوز قرمز بود، افسر هم تو جایگاهش بود و چهارراه هم دوربین داشت)

بابا هم بدون اینکه ببینه دارم راست میگم یا دروغ، سریع هول شد و زودی گاز رو گرفت و تو چراغ قرمز حرکت کرد.

افسر هم سوت زد و نگهش داشت و جریمش کرد :))


تا خود دانشگاه داشت باهام حرف میزد که "از دست تو چیکار کنم؟" "چرا اینکار رو کردی آخه؟" و از این قبیل. در همین مابین در نزدیکی دانشگاه یه دختر خانومی که خیلی از نظر خودش باکلاس بود، داشت از وسط راه ماشینا میرفت. یهو داد زدم "بابا بابا اگه اینو بزنی میریم مرحله بعد" هیچی دیگه میخواست بزنه طرف رو ناکار کنه تا بریم مرحله بعد :))


خلاصه من رو وسط همونجا پیاده کرد و گفت بقیشو خودت برو :))


تا چندیدن روز بابام به این کارم میخندید و میگفت "تو دیوانه ای دختر، بیچاره اون شوهرت" هربار هم باهم تو ماشین تنها بودیم اول میگفت "اگه حرف بزنی وسط خیابون پیادت میکنم :دی"



-- یه روز دیگه هم که میرفتیم دانشگاه، احساس کردم خیلی تو فکره و فضای ماشین خیلی ساکته. یهو داد زدم "پپخخخخخخخخ" هیچی دیگه، بابا هول شد و زد به جدول :))



امروز وقتی میرفتم سرکار، به چهار راه دانشگاه رسیدم و این خاطرات برام مرور شد.


وقتی به مسیر نگاه کردم با خودم گفتم کاش همیشه این مسیر رو با بابام میرفتم....







برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 93 ،

مامانم شاغل بود و در هفته دو شب رو خونه نبود.

منو بابام و داداشم در طی این دو شب و سه روز کلی برنامه ریزی داشتیم که خونه ها رو چجوری بهم بریزیم و شلوغی کنیم که میتونم برا مثال به موارد زیر اشاره کنم : :دی

مامانم تخمه خوردن رو منع کرده بود. ماهم طی این روزا همیشه جلو تلویزیون آزادانه تخمه میخوردیم.

خرگوش و سنجاب داشتم که مامان اجازه نمیداد از قفس بیارمشون بیرون چون میرفتن تو باغچه ها ولی خب طی این چند روز اونا هم آزاد بودن.

این شبا با بابام غذاهای عجیب غریبی رو درست میکردیم .

هرشب ساعت 12 شب به بعد میرفتیم تو جاده و با سرعت رانندگی میکردیم (جریمه هم میشدیم!)

و خیلی شلوغ کاری های دیگه

قبل اینکه مامانم بیاد خونه، بابا یه کارگر میگرفت و کل خونه رو مث دسته گل میکرد و وقتی مامانم برمیگشت بهمون میگفت "چقدر که خونه تمیزه"


تولد بابام 20 دی ماه بود و از طرفی اون شب قرار بود مامانم نباشه. ما هم طبق معمول مشغول شلوغ کاری های خودمون بودیم و برای بابام کیک تولد گرفته بودیم.

خونه رو هم خیلی شلوغ کرده بودیم. یادمه آهنگ گذاشته بودیم و سه نفری باهاش میخوندیم و جیغ میزدیم. اینقد تو حال خودمون بودیم که متوجه ورود مامانم نشدیم! دقیقا مث فیلما یهو مامانم رو دیدیم و همگی خشکمون زد :))

مامانم میخواسته مارو غافلگیر کنه و برای تولد پیشمون باشه :دی

اون شب بخیر گذشت! ولی خب از ترم بعدش دیگه مامانم بیشتر از 24 ساعت مارو تنها نذاشت :))


دیشب با داداشم این خاطرات رو مرور میکردیم و میخندیدیم.



"زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین،
خاطراتی مغشوش"


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 101 ،

فکر کنم توی زندگی هرکسی یه سری اتفاقات رخ میده که باعث تغییر مسیر زندگیشون میشه و به قول معروف، زندگیشون از این رو به اون رو میشه.


یه سریا با انتخاب رشتشون

یه سریا با شغلشون

یه سریا با ازدواج

و هزاران مسیر دیگه ....


برای من با ورود یه بچه به زندگیم این اتفاق افتاده ....بچه ای که فقط یک هفته است که وارد زندگیم شده و تمام دنیام رو عوض کرده.

بچه ای که مادرش نیستم ولی باید از این به بعد باشم.بچه ای که من رو صدا میزنه "عمه" .... بچه ای که نمیدونه تو این یک هفته چه اتفاقاتی افتاده و فقط با تمام وجودش خوشحاله که براش هر مدل ماشین اسباب بازی که خواسته خریدیم.


وقتی بهش نگاه میکنم و خنده هاش رو میبینم، احساس میکنم توی این چند روز، زندگیم با خنده هاش گرم شده

وقتی همسرم رو میبینم که با چه علاقه ای باهاش بازی میکنه و دوستش داره .. حتی با وجود اینکه باباش نیست و متوجه میشم چقدر روحیش عوض شده


بچه ها دنیای شیرینی دارند ... دنیایی پر از سادگی




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 91 ،

مامانم همیشه اصرار داشت که هیچوقت غذا از بیرون نخوریم و همیشه خونه باشیم.

من و بابام خیلی وقتا این قانون رو میشکستیم و باهم شام میرفتیم بیرون بدون اینکه مامانم متوجه بشه.


یه شب دوتا ساندویچ گرفته بودیم و قرار شد بریم خونه بخوریم. وقتی رسیدیم توی حیاط متوجه شدیم که مامانم توی خونست و اگه ما رو با این ساندویچا ببینه دعوا میکنه! حیاطمون بزرگ بود برای همین منو بابام رفتیم درکور ترین نقطه نشستیم و ساندویچامون رو خوردیم و بعد وارد خونه شدیم.




حالا رسیدیم به زندگی خودم، به همسرم میگم که به این بچه غذای بیرون نده و هرچی خواستین خودم درست میکنم.

دیشب صدای در پارکینگ رو شنیدم و متوجه شدم که از بیرون برگشتن ولی نیومدن داخل خونه. از خونه رفتم بیرون و دیدم دو نفری سمت باغچه نشستن و دارن ساندویچ میخورن :)) به همسرم میگم آخه چرا؟؟؟ چشماش رو مظلوم میکنه و میگه باور کن این بچه هی بهانه میگرفت و من بی تقصیرم :))


فکر کنم هر کار پلیدی که انجام دادم سر خودم بیاد با وجود این بچه :))




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 109 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2402
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 3
  • بازدید این هفته : 44
  • بازدید این ماه : 99
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 2
امکانات جانبی
بالای صفحه